پرواز در سکوت
تقدیم به همه ی کسانی که عاشق پروازاند و مفهوم پرواز را عمیقا درک کرده اند
داشتم راه می رفتم که یهو دیدم یکی دستمو گرفت... یه دست کوچولو... یه پسر بچه ی مامانی... نگاهش که کردم یه جور عجیبی نگام کرد... فکر کنم منو با مامانش اشتباه گرفته بود چند ثانیه زول زد تو چشمام و رفت درست چند دقیقه بعد از اون می خواستم وارد یه مغازه بشم که یهو یه دختر بچه ی ناز اومد جلو و دستاشو باز کرد و یه جور با زبونه بی زبونی بهم فهموند که بغلم کن... هم خودم تعجب کردم هم همه ی آدمای اون اطراف وای که چه حس قشنگی بود.... این که یه فرشته ی معصوم دستاشو باز کنه و ازت بخواد که بغلش کنی انگاری می خواست دنیای ما آدما رو از بالا ببینه تو دلم بهش گفتم کوچولو عجله نکن... دنیای ما آدم بزرگا اون جوریم که به نظر میاد قشنگ نیست دنیا فقط از همون پایین قشنگه و بس... روز عجیبی بود... دو تا فرشته ی کوچولو رو زمین انگاری هنوزم هستن فرشته های پاک و معصومی که رو زمین زندگی می کنن کدام یک را باور کنم همیشه وقتی حرف از بارون میشد میگفتی این هوا جون میده واسه قدم زدن می گفتی عاشق بارونی ولی...... ولی اون روز تو اون روز قشنگ بارونی تو از ترس خیس شدن حتی یک قدم هم برنداشتی کدام یک را باور کنم عشقت به باران را یا ترس از خیس شدن!
تازه فهمیدم که رویا
تا وقتی فقط رویاست زیباست ! عشق تا وقتی فراق و جدایی در پی دارد قشنگ ودل فریب است و
چقدر دردناک است دنیای واقعیت....و چه قدرتلخ است رویایی بودن... وقتی به دنیای واقعی می
رسی وقتی می بینی آن رویای دوست داشتنی آن رویایی که شب و روز برایش دعا کردی و اشک
ریختی، حالا که قدمی بیش تا واقعیت ندارد....اصلا آن رویای زیبا و دلکش نیست! تو چه فکر می کردی و
چه شد؟!!! گاه حس می کنی که محاکمه می شوی...به خاطر خواسته ای که داشتی و نمی دانستی در عالم
واقعیت چه طورتعبیر می شود .... و خدا برای محاکمه ی تو آن را این گونه به تو داده.... کسی چه می
داند؟!!!همیشه عشق و دوست
داشتن برایم مقدس بود... پاک بود....زلال و شفاف بود عشقی که فقط ذهن رادرگیر می کند.... ولی
گویی عالم واقعیت غیر از این است.... نمی دانم مشکل از من است یا از این دنیا! من زیاد غرق در رویا
بودم یا عالم واقعیت زیاد بی رحم بود... نمی دانم....نمی دانم....باز مثل همیشه فقط به
یک نقطه رسیدم.... تنهایی ... گویا این سرنوشت من
است.... و من فقط در تنهایی می توانم رویاهایم رابه واقعیت تبدیل کنم... دردنیای وهم و خیال....
و با یک قدرت تخیل قوی که خدا آن را در وجود من نهادینه کرده.... باز مثل همیشه....
تنها.... تنهای تنها گاه دلتنگ می شوم ! پیشگو بهم گفت امروز آغاز بهترین دوره ی زندگیته... بهترین موقعیت ها تو این دوره در دستان تو _بهترین چیز ها رو خواهی دید... صبح اول صبح با یه صحنه فجیع تصادف برخورد کردم که هنوز یادم که میاد حالم بد .میشه.... بعد اون کسی دلمو شکست که همه ی دنیای من بود ... وحالا هم شنیدن آهنگی که اشکامو سرازیر کرده.... می خوام به اون پیشگو بگم.... چرا واقعا چراااا ؟!!! بی خیال می شوم بی خیال می شوم بی خیال این
دنیا بی خیال خودم بی خیال دلم و..... بی خیال عشقم بی خیال کسی که حتی از دوست داشتن من بی خبر است بی خیال دلم که روزی صد بار می گوید دوستش داری هر شب موقع خواب می گویم از فردا دیگه فراموشت می کنم ولی صد تا از این فرداها اومد و من هنوز دوست دارم همه فکر می کنن این غروره منه که نمیذاره بهت بگم ولی نه !!! نه غرورم نیست! ترسه ... آره ترس... ترس از دست دادن تو چون فکر می کنم که اگه بهت بگم حتی همون یه نقطه ی زرد روشنی که این روزا رنگشو قرمز کردی رو دیگه
نمی تونم ببینم تنها دل خوشیم شده همین سلام های بی هوا هر روز به یه بهانه و فقط برای این که بدونم خوبی تنها دل خوشیم شده دیدنه اون چراغ کوچولویی که میگه هستی با دیدنش دلم قرص میشه که احتمالا حالت خوبه و همین واسه من بسه ولی این روزا دل شوره ی عجیبی دارم انگار یه زنگ خطره .... یه زنگ خطر که میگه یه روزی تو همین روزا تو میری و من میمونم و یه دنیا حسرت من میمونم و این دل تنها که
هیچ وقت نتونست بگه دوست داره و تو که آرزوی من بودی میری با یکی دیگه که شاید نتونه مثل من قدرتو بدونه و دوست داشته باشه می خواهم بی خیال شوم اما چگونه!!! هر روز و هر شب میگم دیگه تمام
شد ولی کافی است که وجودت را کمی حس کنم تمام حرف هایم را فراموش می کنم اینم می نویسم واسه تو ولی می دونم که هیچ وقت نمی خونی اگه یه عاشق تو دنیا باشه منم منم منم اون که نمیخواد عشقو ببازه منم منم منم اون که تو چشماش صد قصه داره تویی تویی تویی اون که از این عشق صد گله داره منم منم منم حالا اونی که یه بی قراره چشماش همیشه در انتظاره طاقت نداره طاقت نداره منم منم منم اون که لحظه هاش براش یه ساله دل کندن از تو براش محاله نیستی ببینی الان چه حاله منم منم منم کاش اون زمانی که میای دل از تو سیر نباشه شراره های عشق ما خاموش و پیر نباشه ما با گذشت های عشق هر دو غریبه باشیم واسه پشیمونیه تو یه لحظه دیر نباشه ............................................................ خداحافظ عزیزم مواظب خودت باش
بهانه
میگیرم ... دلم به دنیای کودکی هایم میرود
وقتی هر
کارتون را آنقدر باور میکردی که با شخصیت هایش
شرط را ببازد
دنیایم بوی جنگل میگرفت در کوهستان
آلپ
خاطر تولد تو مرد
دنیا دعوا دارد
زی زی گولو
به کاممان بود
وسیع پنجره اتاقش
حقه های دوبله
داشت بالا میرفت
چاق ها میخندند
حساب ببرد
شب آرامی بود می روم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی
یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش
داد به من خواهرم تکه نانی آورد ،
آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد،
تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا
برد، به آرامش زیبای یقین :با خودم می گفتم زندگی، راز بزرگی
است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن
ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در
این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛
که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به
دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که
در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که
بر دل داری شعله گرمی امید تو
را، خواهد کشت زندگی درک
همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد
آمد تو نه در دیروزی، و نه در
فردایی ظرف امروز، پر از بودن
توست شاید این خنده که امروز،
دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با،
امید است زندگی یاد غریبی است که
در سینه خاک به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در
اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک
قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک
مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در
اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک
است، در آیینه عشق زندگی،
فهم نفهمیدن هاست زندگی، پنجره ای باز، به
دنیای وجود تا که این پنجره باز است،
جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق،
سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را
دریابیم در نبندیم به نور، در
نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق،
سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از
تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن
رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود
که خواند چای مادر، که مرا گرم
نمود نان خواهر، که به ماهی ها
داد زندگی شاید آن لبخندی ست،
که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست،
میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و
رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما،
تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم. حس اینکه انگار تو این شبا خدا بیش تر از هر موقعی صداتو می شنوه! وقتی میگی منو ببخش بیش تر از هر موقعی توبتو قبول می کنه. یه حس قشنگ دل آدمو آروم می کنه و یه آرامش لذت بخش به آدم میده. بیش تر از هر موقعی به کارنامه اعمالمون نگاه می کنیم و از خدا میخوایم که کمکمون کنه که ببخشه تا این کارنامه سفید سفید بشه تا سربلند بشیم پیش خلقش سرافکنده نباشیم! میگن تو این شباست که سرنوشت یک ساله بعدمون نوشته میشه و ما با شب زنده داری و دعا کردن به درگاه خدا می تونیم ازش بخوایم که برامون خوب بنویسه ازش بخوایم که اتفاقات ناگوار رو ازمون دور کنه و یه زندگی توام با آرامش رو برامون رقم بزنه بزرگ ترین دعایی که می تونیم بکنیم اینه که خدایااا خدای خوب و مهربونم ما رو حتی یک لحظه حتی یک لحظه کوچک به خودمون وانگذار که حتی یک لحظه واگذاشتن ما به خودمون یعنی یه فاجعه بزرگ! خدایا لطف خودتو از ما دریغ نکن دیشب اون آقایی که نوحه می خوند می گفت از خدا بخواین تو این شب عزیز زیارت خونه ی خودشو زیارت مدینه و کربلا رو نصیبتون کنه ولی خدا جون اینا همش بهونست تا ما به خودمون بیایم تا ما هر چه بیشتر دلمون ببه تو نزدیک بشه. تجربه ی این سفرا شاید قشنگ باشه ولی تا دلی نتپه برای حرف زدن با معبودش تا دلی نتپه برای وصال با تو اینا همش ظاهرن و بهونه ای بیش نیستن! خدایا تو این شبای عزیزت ازت می خوام که همه ی مارو ببخشی ازت شفای بیمارایی رو می خوام که امیدشون فقط و فقط تویی خدایا هر کس هر آرزویی داره اگه به صلاحشه برآورده کن آرزوشو خدایا به خانواده هایی که دیگه امسال تو ماه مهمونی تو عزیزاشون بینشون نیست صبر بده تا تحمل کنن دوری عزیزاشونو آمین از همتون التماس دعا دارم خدا. ماهی که خدا بنده هاشو به مهمونی خودش دعوت کرده و از اونا خواسته تا به شکرانه نعمت هایی که بهشون داده روزه بگیرن ماه واقعا قشنگیه ماهی که آدم حس می کنه خیلی به خدا نزدیک شده چون ماهیه که آدما واقعا به خودشون میان و یه نیم نگاهی به کارنامشون می اندازن تا ببینن چی کار کردن! ماه عزیزیه چون بنده های خدا از هر زمانی بیشتر معبودشون رو صدا میزنن و دستاشون رو برای طلب مغفرت و آمرزش به سوی حق دراز می کنن خدایا! خدای خوب و مهربونم اگر خواسته یا ناخواسته مرتکب خطایی شدم منو ببخش اگر خواسته یا ناخواسته دلی رو شکوندم یا بدی ازم سرزده منو ببخش منو ببخش که تو بخشنده ای چون من جز تو کسی رو ندارم خیلیا تو زندگیم هستن که برام مهم اند و از صمیم قلب دوسشون دارم خدایااا سلامتی همشون رو از تو می خوام خدایا می خوام کاری کنی که همه طعم سعاتمندی رو چه تو این دنیا و چه در آخرت تجربه کنن خدایا بر من ببخشای اگر گاهی کوتاهی کردم و آنقدر در کارهام غرق شدم که همه چیز رو از یاد بردم تو بزرگی و بخشنده بر من ببخشای خدایا خیلیا هستن که تو این ماه تنها امیدشون تویی و چشم به راه تواند چشم انتظار بخشش و مغفرت و چشم به راه نعمتت بر ما نظری کن آن چنان که لایقیم خدایا در این ماه عزیزت که هممون رو دعوت کردی بر سر سفره عظیم نعمت هات هر کس آرزویی در دل داره چشم انتظارش نذار خدایا خیلیا گم شده تو راه عشق اند آن چنان نور عشقی بر دلشان بتاب که سرشار بشن از عطر و بوی عاشقی خدایا طلب آمرزش و مغفرت هیچ کس رو بی پاسخ نذار که ما جز تو کسی رو نداریم آمین یا رب العالمین التماس دعا تمام خاطرات تلخ و شیرین گذشته براتون زنده بشه؟؟؟ یه حس غریبیه! یه جورایی یه حس دوست داشتنی گاهی هم همراه با غم یاد آدمایی که دوسشون داشتی و دیگه پیشت نیستن یاد هم دمایی که روز و شب آدم با وجود اونا معنا پیدا می کرد ولی حالا دیگه حتی نیستن که بتونی دستشون رو لمس کنی و دیگه اون دست نوازشگرشون رو نداری فقط یه قاب عکس ازشون باقی مونده و یه دنیا خاطره و تنها کاری که می تونی بکنی اینه که خیره بشی به عکسشون و آروم اشک بریزی یه موقع هایی فکر می کنم مگه من از این دنیا چی می خواستم که حتی محبت کسی که دوسش داشتم رو ازم دریغ کرد! درست زمانی که به وجودش نیاز داشتم و الان هر چی که می گذره جای خالیشو بیشتر حس می کنم و حس نیاز به وجودش بیش تر آزارم میده یاد یکی از آهنگ های معین افتادم! شاید زیاد ربط نداشت ولی شنیدنش بعد مدت ها و اونم اتفاقی منو با خودش برد به جاهای دور به گذشته ها! یاد آدمی افتادم که سرچشمه خوبی و محبت بود. نماد پاکی و صداقت اینم اون ترانه ی معین من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلی چوبی که منو و تورو بشونه واسه ی گفتن خوبی من از این دنیا چی می خوام یه وجب زمین خالی همون قدر که یک اتاقک بشه خونه ی خیالی من از این دنیا چی می خوام یه جعبه مداد رنگی می کشم رو تن دنیا رنگ خوبی و قشنگی آدمای دست و دلباز از توی قلک طاقچه بردارن بذر محبت واسه بارداری باغچه من از این دنیا چی می خوام دو تا صندلی چوبی که منو و تورو بشونه واسه ی گفتن خوبی من از این دنیا چی می خوام دو تا بال برای پرواز برم تا روز تولد برسم به فصل آغاز برم پیش بچه های که به لقمه نون ندارن که یه شب با یه دل سیر چشاشونو هم بذارن بگم غصه ها سراومد گریه بس که بهتر اومد گریه بس که بهتر اومد من از این دنیا چی می خوام ... یه دختری بود که با قوه تخیلی که داشت یه تار و پود از اون دور خودش تنیده بود دنیاش پر شده بود از خیال و رویا که خودش ساخته و پرداخته بود!!! ولی دیگه خسته بود خسته که همش بیهوده تافته بود! تا اومد مثل کرم ابریشم تار بتنه دور خودش یکی اومد پاره کرد پیله ی اونو! خسته بود چون نمی دونست این همه وهم و خیال از کجا اومده بود ! خسته بود چون دلیلی واسه بی مهریا پیدا نکرده بود ! خسته بود از اون همه خوبیا که می گفتن اون بود ولی دیگه اون حسا با خودش نبود! اون کسی بود که واسه کوچک ترین گناهی چند ماهی تو حال توبه بود! حتی دل یه مورچه هم نشکسته بود ولی دیگه خسته بود از بس دور خودش تنیده بود از بس نامردی از این دنیا دیده بود از بس دلش شکسته بود دیگه کم آورده بود! اون دختر خیلی خسته بود... درین سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پُر ملالِ ما پرنده پَر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُند کسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زند نشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذرگهی ست پُر ستم که اندر او به غیرِ غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند دلِ خرابِ من دگر خراب تر نمی شود که خنجرِ غمت ازین خراب تر نمی زند! چه چشمِ پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟ برو که هیچ کس ندا به گوشِ کر نمی زند! نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست اگر نه بر درختِ تر کسی تبر نمی زند بهار ثانیه ثانیه می آید و کسی این جا در پس پرده های سبز طبیعت بر سنگ فرش زمین نشسته است و برای عزیزان و دوستانش آرزوی خوش بختی دارد به همگی خوش بگذره طبیعت سبز نزدیک خونمون خدا کنه ۱۳ به در سالم بمونه عکسا یکم تاره به بزرگواری خودتون ببخشید بقیه عکسا در ادامه مطلب یه فرشته، چه شکلیه؟! تا بهحال فکر کردهاید که یک فرشته چه شکلیست؟ اگر کسی از شما بخواهد آنرا نقاشی کنید، چهطور میتوانید؟ یک داستان «کوربه»، یکی از نقاشان سبک «رئالیسم» در این مورد میگوید: «من نمیتوانم یک فرشته را نقاشی کنم چون هرگز آن را ندیدهام.» اما من بهعنوان یک مربی نقاشی، هرگز با گفتهی «کوربه» موافق نبودم. به همینخاطر سر کلاسهایم، بارها از بچهها خواستهام که تصویر یک فرشتهی زیبا را برایم نقاشی کنند. آنروز نیز از هنرجوها همین را خواستم و بچهها شروع کردند به نقاشیکردن. «روژین» یکی از آنان بود که روحیهی بسیار لطیف و در عینحال پرجرأتی داشت. او از معدود بچههایی بود که شخصیت مستقلی داشت و بهندرت از من راهنمایی میخواست. آن روز هم قبل از اینکه گفتههای من تمام شود، «روژین» مدادرنگیهایش را بیرون آورد و کارش را شروع کرد. پس از چند دقیقه، بالای سر هر کدام از بچهها رفتم و سؤالهایشان را پاسخ گفتم. بیشتر فرشتههای آنروز، دختران زیبارویی بودند که با یک جفت بال سفید، در آسمان پرواز میکردند اما نقاشی «روژین» با همهی نقاشیها تفاوت داشت. با خود گفتم: «شاید اینبار هم «روژین» موضوع دیگری را برای نقاشی در نظر گرفته است.» بنابراین برای پیبردن به آن، منتظر تکمیل نقاشیاش شدم. رفتهرفته برگهی نقاشی «روژین» با قلبهایی به رنگ قرمز که میان نقاط رنگی شناور بودند، پرشد. بهآرامی پرسیدم: «میشه بگی چی کشیدی؟» با تعجب نگاهم کرد و گفت: «خب، اینها فرشتهاند دیگه!!» آنروز، من درس بزرگی از «روژین» 9ساله آموختم، او به من آموخت که قلبهایی اطرافمان هستند که همگی فرشتهاند؛ قلبهایی خالص، پاک و زیبا که موهبت خدایند و هرگاه به آنها نیاز داشته باشی، همراه تواند و به یاریات میآیند و برخلاف گفتهی «کوربه» بهراحتی میتوانی آنها را ببینی؛ فقط کافیست اندکی تأمل کنی. نه زمستانی باش که بلرزانی و نه تابستانی باش که بسوزانی بهاری باش که برویانی … بهار ۸۹ مبارک . . . اینم هدیه من به دوستانم سفره هفت سینی که خودم درست کردم البته این جا هنوز کامل نیست امیدوارم خوشتون بیاد Life is short break the rules forgive sooner Love with true Love laugh without control and always keep smiling Tomorrow is another day کم هزینه ترین لذت های دنیا گاهی به تماشای غروب آفتاب بنشینیم سعی كنیم بیشتر بخندیم تلاش كنیم كمتر گله كنیم با تلفن كردن به یك دوست قدیمی، او را غافلگیر كنیم گاهی هدیههایی كه گرفتهایم را بیرون بیاوریم و تماشا كنیم بیشتردعا كنیم در داخل آسانسور و راه پله و... باآدمها صحبت كنیم هر از گاهی نفس عمیق بكشیم لذت عطسه كردن را حس كنیم قدر این كه پایمان نشكسته است را بدانیم زیر دوش آواز بخوانیم سعی كنیم با حداقل یك ویژگی منحصر به فرد با بقیه فرق داشته باشیم گاهی به دنیای بالای سرمان خیره شویم با حیوانات و سایر جانداران مهربان باشیم برای انجام كارهایی كه ماهها مانده و انجام نشده در آخر همین هفته برنامهریزی كنیم از تفكردرباره تناقضات لذت ببریم برای كارهایمان برنامهریزی كنیم و آن را طبق برنامه انجام دهیم. البته كار مشكلی است مجموعهای از یك چیز (تمبر، برگ، سنگ، كتاب و... برای خودمان جمعآوری كنیم در یك روز برفی با خانواده آدم برفی بسازیم گاهی در حوض یا استخر شنا كنیم، البته اگر كنار ماهیها باشد چه بهتر گاهی از درخت بالا برویم احساس خود را در باره زیبایی ها به دیگران بگوئیم گاهی كمی پابرهنه راه برویم بدون آن كه مقصد خاصی داشته باشیم پیاده روی كنیم وقتی كارمان را خوب انجام دادیم مثلا امتحاناتمان تمام شد، برای خودمان یك بستنی بخریم و با لذت بخوریم در جلوی آینه بایستیم وخودمان را تماشا كنیم سعی كنیم فقط نشنویم، بلكه به طور فعال گوش كنیم رنگها را بشناسیم و از آنها لذت ببریم وقتی از خواب بیدار میشویم، زنده بودن را حس كنیم زیر باران راه برویم كمتر حرف بزنیم و بیشترگوش كنیم قبل از آن كه مجبور به رژیم گرفتن بشویم، ورزش كنیم و مراقب تغذیه خود باشیم چند بازی و سرگرمی مانند شطرنج و... را یاد بگیریم اگر توانستیم گاهی كنار رودخانه بنشینیم و در سكوت به صدای آب گوش كنیم هرگز شوخ طبعی خود را از دست ندهیم احترام به اطرافیان را هرگز فراموش نكنیم به دنیای شعر و ادبیات نزدیك تر شویم گاهی از دیدن یك فیلم در كنار همه اعضای خانواده لذت ببریم تماشای گل و گیاه را به چشمان خود هدیه كنیم از هر آنچه كه داریم خود و دیگران استفاده كنیم ممكن است فردا دیر باشد هر سال نزدیک سال نو که میشه یه رنگ مد میشه و همه ویترین مغازه ها پر میشه از لباس های به اون رنگ و گاهی هم مثل امسال چند تا رنگ مد میشه که هر کسی طبق سلیقه اش یه رنگ و مدل رو انتخاب می کنه. حالا به نظر شما جدا از این مدها سالی که گذشت و سال جدیدی که شروع میشه واسه شما به رنگ خاصی بوده یا نه؟ آیا در نظر دارید به سالی که می خواد شروع بشه رنگی ببخشید؟ آره! درست خوندید. رنگ! به نظر من که هر سالی یه رنگی داره و اون رنگ به ما به کارای ما و به تصمیمای ما بستگی داره. ما با کارامون به سالمون یه رنگ و نقشی میدیم شاید سالی سفید شاید سبز یا حتی آبی شایدم یه سال رنگین کمونی . رنگ و وارنگ از همه رنگ. تصمیم گرفتید سالی که می خواین شروع کنید چه رنگی باشه؟ من که تصمیم گرفتم یه سالی رو شروع کنم که یک زمینه ی سفید داشته باشه و من با قلم موهای نقاشی به هر گوشه ای از اون یه رنگ و نقشی بدم. یه سالی متفاوت با همه ی سال های عمرم! خیلی قشنگ و چشم نواز! شما چطور؟ سلام سلام سلام هووووووووم چه هواییه! بهاریه بهاری همه جا بوی عید رو حس می کنم. همه تو هر جایی در حال خونه تکونین چه اونی که یه خونه داره مثل قصر چه اونی که یه خونه داره خیلی کوچک اندازه یه قندون ولی پر از صفا و محبت. فرقی نمی کنه پول دار باشی یا بی پول !بهار واسه همه بهاره. گفتم حالا که همه در حال خونه تکونین منم یه خونه تکونی تو وبلاگم بکنم تا یه حال و هوای تازه بگیره... تا این جا هم بهاری بشه ! وای که چه قدر عاشق بهارم عاشق تازگی و نو شدن ... رسیدن عید واسه همه ی ماهافکر می کنم پر باشه از خاطره بزرگ و از همه مهم تر باعث زنده شدن خاطرات کودکیمون میشه! واسه من که سرتاسر خاطرست خاطره ی خونه ی قدیمی و بزرگ پدربزرگم خاطره ی آغوش گرم و بوسه های مادربزرگم که دیگه ازش محرومم کودکانه و لحظه شماری واسه عیدی گرفتن از مادربزرگ و پدربزرگم روزایی که دلیل شادی هام اون قدر ساده و قشنگ بود که الان به حال اون موقع هام غبطه می خورم! یادش بخیر... چه خوبه حالا که همه جا تمیز و پاک شده یه خونه تکونیم توی دلامون بکنیم اگه کینه دشمنی یا دل گیری توش هست همه رو پاک کنیم و بریزیم دور تا سال نو رو با روشنایی و عشق و محبت شروع کنیم تا تمام وجودمون پر بشه از پاکی و صفا و محبت. شعار نمی دماااااااااااااا!!!! از خودم شروع کردم همین الان همین جا اگه کدورتی از کسی به دل داشتم رو پاک کردم و ریختم دور و اگر باعث آزار کسی شدم همین جا ازش معذرت می خوام ببخشه حتی اگه یه مورچه باشه که به اشتباه آزارش دادم ( راستی مورچه هام بلدن بیان نت؟!! آخیش چه حس قشنگی اومد سراغم یه حس تازگی ... حالا آمادم تا با آغوشی باز به استقبال بهار برم. راستی چند روز مونده؟؟؟ شمارش معکوس از هم اکنون آغازشده است..... ۹.....۸......۷....... پیشاپیش عید همگی مبارک وای چه روز خوبی بود. دوباره همه خاطره هام زنده شدن مادر عزیزم : تو ای محرمترین یارم تو ای مونس و غمخوارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم شاخه گل سرخ را از گلستان کوچک قلبم تقدیم تو می کنم و با تمام وجود می گویم دوستت دارم مادر روزت مبارک مامان جونم (( آفرینش )) خداوند روحی را از خویش جدا کرد و آن را به گونه ای زیبا شکل داد. او تمام موهبت های جذابیت و مهربانی را به آن روح عطا نمود. خداوند فنجانی از خوشی را به او داد و گفت: (( از این فنجان منوش مگر آنکه گذشته و آینده را فراموش کنی٬ زیرا خوشی وجود ندارد مگر آنی.)) همچنین فنجانی از غم را به او داد و گفت: (( از این فنجان بنوش٬ تا مفهوم نمونه های گذرای خوشی را در زندگی دریابی٬ زیرا این غم است که همواره افزون می گردد.)) خداوند عشقی را در وجود او نهاد که تا ابد شایسته می ماند و نخستین حسرت خشنودی دنیوی را به او عطا کرد و نیز حلاوتی را که با نخستین حس چاپلوسی و تملق٬ از میان می رفت. خدواند از آسمان خردی را به او عطا کرد تا آن خرد٬ راهنمای او به راه راست باشد٬ و در عمق قلب او دیده ای آفرید که نادیده ها را میدید و به او نیکویی و محبتی به نسبت موجودات دیگر عطا نمود. خداوند با جامه ای از امید که فرشتگان آسمان آن را با تاروپود رنگین تنیده بودند٬ او را پوشانید و در سایه ابهام و سردرگمی پنهانش کرد که سپیده دم زندگی و نور است. سپس خدواند آتش سوزان را از کوره خشم٬ باد خشک و کویری را از بیابان جهالت٬ ماسه های روی زمین را از ساحل خود خواهی و خاک درشت را از زیر پای اعصار٬ برداشت و همه را با هم ترکیب کرد و بشر را آفرید. خدواند نیرویی کور را در او پدید آورد که شدت می یافت و او را به وادی جنون می کشاند و فقط پیش از لذت نفس فرو می نشست٬ و خداوند زندگی را در وجود بشرقرار داد که آن زندگی٬ روح مرگ است. خداوند خندید و گریست و نسبت به بشر٬ احساس عشق و ترحم نمود و او را در زیر سایه هدایت خویش پناه داد. وبدین سان است که آدمیان پا بر عرصه ی وجود نهادند و متولد گشتند و این عشق الهی را در زمین گسترش دادند.و همواره متولد می گردند و چه مبارک است تولد یک انسان. انسانی که وجودش را مدیون نور الهی است. تولد همه آدمیان مبارک. تولد منم مبارک در مجالی که برایم باقیست ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست تقدیم به همه معلم های گل ایران زمین مخصوصا مامان و بابای گل خودم دل خسته ام بدرود گفت . مرا به قصد خانه سعادت ترک کرد. هنگامی که به آن شهر مقدس رسید که روح و جان٬ مبارک و مورد پرستش بود٬ دل در شگفت ماند٬ چون از آنچه که همیشه به تصورش باید در آن شهر می دید٬ اثری نیافت. شهر از قدرت و پول و مقام تهی بود. و دلم با دختر عشق صحبت کرد و گفت: (( ای عشق ٬ کجا می توانم به خشنودی دست یابم؟ شنیده ام او به این جا آمده تا به تو بپیوندد.)) دختر عشق در پاسخ گفت: (( پیش از این٬ خشنودی به شهر رفته است تا تعالیم خود را بیاموزاند٬ در حالی که در شهری که حرص و فساد بیداد می کند٬ نیازی به او نیست.)) سعادت٬ آرزومند رضایت نیست٬زیرا رضایت آرزویی دنیوی است و مادیات٬ امیال رضایت را برآورده می سازد٬ اما رضایت به جز از اعماق وجود مفهومی ندارد.روح ابدی هیچ گاه قانع نمی شود و همواره در جست و جوی شادمانی است. سپس دلم نگاهی به طول عمر زیبایی کرد و گفت: (( ای دل انسانی٬ زن بازتاب خود توست و هر آنگونه که تویی او نیز هست٬ آنجایی که تو زندگی کنی او نیز می زید. او بسان مذهب است البته اگر به غفلت تعبیر نشود و یسان ماه است٬ اگر به ابر محجوب نشود وبسان نسیم است ٬ اگر به ناپاکی آلوده نگردد. و دلم به سوی دانش که همانا دختر عشق و زیبایی است رفت و گفت: (( به من عقل و خردعطا کن که مردم را در آن شریک گردانم.)) دختر عشق و زیبایی گفت:(( عقل و خرد مخواه٬ بلکه خواهان سعادت باش٬ چون سعادت واقعی وجود خارجی ندارد بلکه آغاز آن در قدس الاقداس زندگی است. خودت را با مردم در آمیز.)) جبران خلیل جبران اشک و لبخند سلام دوستای خوبم٬ اول از همه سال نو رو به همتون تبریک میگم و برای همتون آرزوی سالی سرشار از موفقیت و همراه با دلی خوش را در کنار خانواده هاتون آرزومندم و امیدوارم همیشه دلاتون آسمونی و صاف و سبز باشه این شعری که می بینید این پایین نوشتم ماله یه آهنگ که من حالا نمی دونم چرا خیلی دوسش دارم و چون من کد آهنگشو که ماله نیما چشم آذین هستش رو نتونستم پیدا کنم برای همین متنشو نوشتم و گذاشتم این جا و غرض از این که این بار من برخلاف گذشته توضیحی نوشتم اینه که بعضیا براشون سو تفاهم پیش نیاد که فردا یا پس فردا ازم بپرسن اینا چیه و از این جور حرفا باز هم آمدی تو بر سر راهم آی عشق ! می کنی دوباره گمراهم دردا! من جوانی را به سر کردم تنها٬ از دیار خود سفر کردم دیری است قلب من از عاشقی سیر است خسته از صدای زنجیر است خسته از صدای زنجیر است دریا! اولین عشق مرا بردی دنیا! دم به دم مرا تو آزردی دریا! سرنوشتم را به یاد آور دنیا! سرگذشتم را مکن باور من غریبی قصه پردازم چون غریقی غرق در رازم گم شدم در غربت دریا بی نشان و بی هم آوازم می روم شب ها به ساحل ها تا قیامت خلوت دل را روی موج خسته دریا می نویسم اوج غم ها را دریا! اولین عشق مرا بردی دنیا! دم به دم مرا تو آزردی دریا! سرنوشتم را به یاد آور دنیا! سرگذشتم را مکن باور
دلتنگ تر از همه دلتنگ ها!
گوشه ای می نشینم و
می شمارم حسرت ها را
و محاکمه می کنم وجدانم را
من کدام قلب را شکستم
و کدام احساس را له کردم
و کدام خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم که اینچنین دلتنگم
به پاره کردن کتاب های درسی دقیقا بعد
از آخرین امتحان خرداد
به تابستان هایی که صبحش جای مدرسه با
کارتون پر میشد
آه که چه دنیایی بود ....
چنان هم دردی می کردی که به خواب هایت
هم سرایت میکرد
دور دنیا در هشتاد روز ، میچرخیدی و
به ساعت بزرگ لندن فکر میکردی
و انتهای هر قسمت دلهره داشتی نکند سر
ِ هشتاد روز نرسد و
در چشم های آنت که هیچ وقت به روی دنی
نیاورد مادر به
یا لوسیَن که هیچوقت خودش را برای فلج
شدن دنی نبخشید
دلم گمشدن که میخواست به خانواده ی
دکتر ارنست فکر میکردم
به قایقی که تمام دنیایشان بود ... که
اگر ساخته می شد ... که اگر
هوا بارانی که میشد پرین یادم می آمد
و یک کالسکه ... که پیرمردی در آن
نشسته است
پاریکال ، تنها رفیقش بود که از راز
هایش خبر داشت
و سگش " بارون " که پای یک
چشمش سیاه بود ، انگار با تمام
دیوانه ی مِمُل بودم با آن موهای
خاکستری که روی زمین میکشید
پنچشنبه های غروب ، روز خوش شانسی های
لوک بود
مردی که سایه ی خودش را هم با تیر
میزد
و یک احمق دوست داشتنی به اسم بوشوگ
که همیشه راه خانه را گم میکرد اما به
موقع میرسید
تا گند هایش به داد ِ خنده های ما
برسد
جمعه اما حکایت دیگری داشت
از دست های پر توان کاراگاه گجت تا
" مادر خانومی " گفتن های
که اسمش به عنوان طولانی ترین اسم از
کتاب گینس جا مانده بود
ساعت 2 که میشد ،
اخبار که شرش را از سر کودکی هایمان
کم میکرد دنیا دوباره
جنون میگرفتم با آن شرلی ، دختری با
موهای قرمز که طاقچه ی
نیمه شب ها تختخوابش میشد ،
از بس که قبل خواب به دور دست نگاه
میکرد و خیال میبافید
فوتبالیست ها با تمام دروغ های که به
خوردمان میداد
اما باور کردنش را ترجیح میدادیم
شاید یواشکی هم آرزو میکردیم کاش دنیا
اینگونه بود
دو قلو ها که هیچ جوره دو قلو به چشم
نمی آمدند حتی با
و دست هایی که میگرفتند و معجزه
میکردند
از تمام اینها بگذریم
جودی ابت ، با آن پدر لنگ درازش
دیوانــــــــــه ای که از در و دیوار
ِ هر چیز که ارزش کشف کردن
بی آنکه برایش مهم باشد دیگران چه
فکری میکنند
نامه هایی که مینوشت و ما بلند بلند
میخواندیم
سایه هایی که میکشید و ما بلند بلند
میدیدیم
گریه هایی که پنهانی بود و ما بلند
بلند میکردیم
چه دنـــــــــــــیایی بود.........
این روز ها دلم الفی اتکینز می خواهد
پسری با چند تار موی سیخ بر کله ی
گردش
که وقتی پدر سر ِ کار میرفت
روی صندلی می ایستاد و بلند داد میزد
مــــــــــــن از هیچ چی نمی ترسم
نه از تنهایی .... نه از تاریکی...
از هر که پرسیدم او را به یاد نیاورد...
کاش دنیا همان میماند....
حالا لی لی پوت دیگر یک سرزمین
کارتونی نیست
وقتی اطرافمان پر از چشم هاییست که
ترجیح میدهند
یک نگاه بلند را انکار کنند وقتی
ارتفاع خودشان پایین است
این روز ها افسانه سه برادر تنها
افسانه است .... لاغر ها به
و دستگاه پروفسور بالتازار هم از کاری
برایشان از دستش بر نمی آید
هیچ میتی کمانی آنقدر بزرگ نیست که
هرج و مرج اجتماع از آن
و دستمال قدرت داداش کایکو تنها پرچم
سفیدی شده که صلح می خواهد
و دنیای کودکان اطرافمان آنقدر مدرن
شده که می فهمند
حتی اگر تمام شب را برای دختری به نام
نِل دعا کنند ،
هیچگاه مادرش را پیدا نخواهد کرد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
روحش شاد ![]()

![]()

![]()
![]()
ادامه مطلب

![]()
![]()
![]()
![]()
اگه كمی و فقط كمی بخواهیم از زندگی لذت ببریم و نگاهمان را كمی بهتر كنیم بسیاری از لذت ها نه وقت زیادی می خواهد و نه پول زیادی. پس منتظر تغییرات زیاد در یه روزی كه معلوم نیست كی باشد نباشیم ... در کوچکترین اتفاقات عظیم ترین تجارب بشر نهفته است . باور کنید

![]()
![]()
![]()
. خاطره های کوچک و![]()
. خاطره بازی های
وای که چقدر دلم واسه اون روزا تنگ شده...![]()
![]()
. می خوام که منو
) کسی چه میدونه!!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
. از ترس گذشتن از حراست گرفته تا بالا پایین رفتن از پله های دانشکده برق. هر جای دانشگاه رو که نگاه می کردم واسم خاطره بود. کوتاه بود ولی شیرین اول از همه رفتم خوابگاه تمام خاطرات شبای امتحان بی خوابیامون شیطونیامون خندیدنامون گریه هامون برام زنده شد
. حتی خانوم تقوی که یادم نمیره چه جوری وقتی یه شب یعنی نصفه شب شیطونی می کردیم مچمونو گرفت اول کلی ترسیدیم ولی بعدش خندیدیم!![]()
دلم واسه اونم تنگ شده بود.اول از همه نگین و دیدم .آخ که چه قدر دلم واسه حرفای قشنگش و شیرین زبونیاش تنگ شده بود محکم بغلش کردم![]()
. دلم واسه اتاقمونم تنگ شده بود هر جاش واسم خاطره بود. حتی ساعتشم واسم خاطره بود
یادم نمیره چطوری خورد تو سرم و من ولووو شدم وسط اتاق(بی هوش شدم)
همه مونده بودن نمی دونستن بخندن! گریه کنن!کمک بخوان!جیغ بزنن! ......
بعد ازاون تو اتوبوس خوابگاه شیما رو دیدم و فهمیدم به آرزوی بزرگش به عشقش بالاخره رسید وااااای که به جای اون من کلی خوشحال شدم.
بعد اومدم وسط دانشکده برق هر چی گشتم چهره آشنایی ندیدم چه قدر قیافه های جدید بود!
واسه کارای بانکیم اومدم دانشکده مدیریت که عشقم شیدا اومد پیشم.
چه جوری پریدم بغلش و وسط اون همه آدم بوسش کردم
(بعدش کلی خجالت کشیدم آخه پسرا داشتن هاج و واج نگامون می کردن!
)یاد صبحای زود و درد و دلامونو برام زنده کرد. هیچ وقت یادم نمیره که یکی از بچه های اتوبوس وقتی داشتیم با هم حرف می زدیم یهو گفت بچه ها اینا رو نیگا! مگه شما دوتا عاشقید که این جوری همدیگه رو نگاه می کنید و حرف می زنید!؟
منم گفتم یعنی این قدر تابلوییم؟!!
و کلی خندیدیم و منم گفتم کاش یکیمون پسر بود اون وقت میشدیم عاشقای درست حسابی!
یادش بخیر.... مهینم دیدم هرچند دل خوشی ازش نداشتم ولی کلی تحویلش گرفتم(بیچاره کلی اومده بود خوب تا دانشکده مدیریت) بعد وقتی از شیدا خداحافظی کردم خیلی دلم گرفت![]()
خیلی دوسش دارم. بعد اینکه کارم تموم شد برگشتم برق... دنبال چهره ی دوست داشتنی که دلم واسش یه ذره شده بود می گشتم که یهو مثل یه فرشته جلوم سبز شد... آره فاطیما جونم رو دیدم اون دختر ناز و ملوس و دوست داشتنی
. یاد روزایی که تو گرما و سرما تو آلاچیقا می شستیم و کلی از هر دری از خاطره هامون و ... حرف می زدیم افتادم
.یاد دانشگاه قبلیمون همون ساختمان خرابه که با صد تای ساختمونای جدید عوضشون نمی کنم چون واقعا فقط اون جا معنی خوش بودن و زندگی رو فهمیدم!یادش بخیر... چشمام دنبال خیلیای دیگه که شاید این نوشته ی منم می خونن میگشت ولی قسمت نبود ببینمشون
... و حوری دوست وفادارم که از صبح باهام بود
. همه چیز مثل یه فیلم بود یه فیلم قشنگ که زود تموم شد وقتی با دوستام بودم کلی خندیدم همه غصه هام یه لحظه از یادم رفت
ولی وقتی از اون جا دور شدم وقتی از دوستام جدا شدم خیلی دلم گرفت
. شبش وقتی خواستم بخوابم دیگه گریه امونم نداد...
از دست خودم خیلی شاکیم چون خودم سند تنهاییم رو امضا کردم
خودم با دست خودم خودمو تبعید کردم
خودم کردم که لعنت بر خودم باد![]()
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی زیبایی
و به خود می خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ
دوزخی دارد- به گمانم -
کوچک و بعید
در پی سودایی ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان
همه را با تشویق تدریس کنند
لای انگشت کسی
قلمی نگذارند
و نخوانند کسی را حیوان
و نگویند کسی را کودن
و معلم هر روز
روح را حاظر و غایب بکند
و به جز از ایمانش
هیچ کس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پر نشوند چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درسهایی بدهند
که به جای مغز،دلها را تسخیر کند
از کتاب تاریخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسی حرف دلش را بزند
غیر ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا،کسی بعد از این
باز همواره نگوید:"هرگز"
و به آسانی همرنگ جماعت نشود
زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پاییز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در،کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:
عدل
آزادی
قانون
شادی...
امتحانی بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق وآگه و آدم شده ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده
شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما
شاعر:زنده یاد مجتبی کاشانی
![]()
می خواستم بگم هیچ غرضی و احساسی پشت این نوشته نیست و والسلام و من فقط چون از این آهنگ خوشم اومده نوشتمش هر چند قشنگی این اهنگ اصلا با متنش معلوم نمیشه!(الان یکی میاد بهم میگه از یه چی خوشت میاد حالا چرا همه جا هوار می زنی!!!![]()
)![]()
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

